محمد مهدى فقيه بحر العلوم
101
مزارات فرزندان بلا فصل ائمه ( ع ) در عراق ( فارسى )
« وليد بن صبيح » مىگويد : من و عدهاى از دوستان ، خدمت امام صادق ( ع ) بوديم كه درِ خانه ، به صدا درآمد و امام صادق ( ع ) ، كنيز خود را فرمود : « ببين كيست ؟ » كنيز برگشت و گفت : « عمويتان ، عبدالله است » . فرمود : « بگو بيايد » و ما را فرمود كه به اتاق ديگرى برويم . وارد اتاق شديم . يك نوع حركتى شنيديم كه خيال كرديم ، زنانى با عبدالله هستند . چون وارد شد ، سخن زشتى نماند كه به امام صادق ( ع ) نگويد و خارج شد . ما هم از اتاق بيرون آمديم . امام بدون هيچ ناراحتى ، گفت وگوى قبلى را ادامه داد . بعضى از همراهان ، عرض كردند : « اين مرد با شما برخوردى داشت كه فكر نمىكنيم هيچ كس به ديگرى ، چنين جسارت كند ؛ مىخواستيم خارج شويم و او را بكشيم » . امام فرمود : « آرام . شما در كار ما دخالت نكنيد » . چون پاسى از شب گذشت ، درِخانه امام صادق ( ع ) به صدا درآمد . كنيز را فرمود : « بگو وارد شود » ، به ما نيز فرمود كه وارد اتاق شويد . عبدالله وارد شد ؛ درحالى كه با صداى بلند گريه مىكرد و مىگفت : « پسر برادرم ! مرا ببخش ؛ خدا تو را ببخشد . از من بگذر تا خدا از شما بگذرد » . امام فرمود : « خدا تو را بيامرزد . چه شده ؟ چرا اين چنين ناراحتى ؟ » عبدالله گفت : « چون به خانه رفتم و در رختخواب قرار گرفتم ، دو نفر سياه به خوابم آمدند ، شانههايم را بستند و يكى از آنها ، به ديگرى گفت : اين را به جهنم ببر . او مرا به طرف جهنم مىبرد كه رسول خدا ( ص ) را ديدم . گفتم : يا رسول الله ! ديگر تكرار نمىكنم . پيامبر او را فرمان داد كه مرا رها كند . او نيز دست از من كشيد . من الآن درد بندها را در بدنم مىيابم » .